رهارها، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

بهانه زندگی من

وابستگی هرچه بیشتر من به تو

 چقدر حس میکنم بهت وابسته ام  هر لحظه ای که نمی بینمت انگار یه چیزی گم کردم حتی وقتی میخوابی دلم هزار بار برات تنگ میشه و هزار بار قربون صدقت میرم وقتی بعضی وقتا با مادر جون میری خونشون فکر میکنم یکم استراحت میکنم ولی صد بار تو ثانیه به تو فکر میکنم و دلم برات پر میکشه حتی با همه شیطنتت که نمی ذاری قدم از قدم بر دارم ولی دوست دارم همیییییییییییشه کنارم باشی و همه اذیتها و بهانه گیریاتو خرابکاریاتو همه و همه رو به جون میخرم ولی لحظه ای ازم دور نشی ... تو تمام لحظه ها و ثانیه هام توئی عزیزترینم... نمی تونم لحظه ای ،رویا و خواسته ای رو بدون تو تصور کنم ... تک تک ذرات بدنم تو رو صدا میزنن و تو رو میخوان رها کوچولوی من...  ...
17 مرداد 1391

جشن مروارید کوچولوی تو

تصمیم داشتم یه جشن کوچولو تو خونمون بگیرم به مناسبت اولین دندون قشنگ تو دهنت ... بعد از یک هفته یه کارت دندونی برات طراحی کردم و دادم چاپ... اولین قدمو برداشتم و آخر هفته همه دایی ها و عموها و عمه ها و مامان بزرگ و بابا بزرگ رو دعوت کردم  پنجشنبه 28 بهمن ماه سال نود. این کارت دندونیته:       تو یه کیسه طلایی کوچولو چند تا نقل و پاستیل دندون گذاشتم وسطش هم یه کارت به اسم هر مهمون نوشتم و بعنوان یاد بود به مهمونا دادم... چون مهمونی عصرونه بود تصمیم گرفتم الویه و میوه و کیک و ژله خرده شیشه و البته آش که زحمتشو مادر جون کشید جون واسه همه نوه هاش درست کرده بود از اول نوبت گرفته بود! کارای تزئ...
17 مرداد 1391

بالاخره تو هم اومدی تو بغل مامانی

هفته ای که قرار بود بیای بغلم خیلی سخت بود تازه احساس میکردم کشاله پام درد میکنه خیلی سنگین شده بودم و از طرفی اضطراب اتاق عمل... از 2 روز قبل از بستری شدنم زن دایی شادی و دایی پژمان اومدن پیشم بالاخره روز سه شنبه 24 خرداد به همراه بابایی و دایی پژمان و زن دایی شادی عازم بیمارستان شدیم و پاپا و مادر جون صبح زود اومدن تا منو از زیر قران رد کنن و راهیم کنن علی رغم اصرار های زیادشون واسه همراهی کردنم نذاشتم بیام چون قرار بود اونروز فقط بستری باشم واسه کنترل دیابتم و تو عزیز دلم فردا میومدی تو بغلم ... به بیمارستان رسیدیم و بعد از مراحل پذیرش من تو بخش زنان و زایمان بیمارستان آتیه بستری شدم ولی از شانس بدم اونروز بیمارستان مخصوصا بخش زایمان ...
7 تير 1391

سفر تو دوران بارداری

برای من و بابایی که عشق سفر بودیم و تا تعطیلی گیرمون میومد بار و بندیلمون و جمع میکردیم و میرفتیم سفر دوران بارداری یکم برامون سخت بود چون ریسک سفر تو 3 ماه اول و سوم بارداری بالا میره یادمه اولین روزایی که سه ماهه بارداریم تموم شده بود هوایی شده بودیم بریم سفر . اونم سفر آخر هفته ای واسه همین آماده شدیم و با مادر جون و پاپا جون صبح روز 5 شنیه رفتیم از جاده چالوس انداختیم رفتیم رامسر . با اینکه یک روزه بود خییییییییییلی بهمون خوش گذشت و من هم 2 ساعت یکبار که تو ماشین بودم پا میشدم و قدم میزدم تا نکنه تو اذیت بشی .سفر بعدیمون اوایل ماه 6 و اوایل اسفند ماه 89 میفتاد که بلیط گرفتیم و رفتیم استانبول 3 روز 4 شب اونجا بودیم و هوا یکم سرد بود و برف...
2 تير 1391

زمان اومدنت

همیشه دوست داشتم  تا آخرین لحظه ای که میشه تا وقتی که خودت بخوای تو دلم بمونی ولی این دیابت لعنتی کار خودشو کرد! دکتر گفت بهتره 2 هفته زودتر زایمان انجام بشه چون بالا و پایین شدن قند خون واست خوب نیست یعنی پایان هفته 37. برابر با 25 خرداد سال 90. و یکروز قبلش هم باید بستری میشدم که متخصص غدد قندمو واسه عمل کنترل کنه ولی از اونجایی که بیمارستان صارم متخصص غدد نداشت منو به بیمارستان آتیه معرفی کرد و قرار شد  که صبح روز 24 خرداد بیام بیمارستان تا بستری بشم و مشاوره با متخصص غدد و تحت نظر باشم تا فردای روز عمل.
22 خرداد 1391