رهارها، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

بهانه زندگی من

اولین کوتاهی مو!!!

موهای فرفری نازت که پشت سرت گوله میشدن کوتاه شد عزیزکم ... عاقبت با اصرار عمه سمیه راضی شدم موهاتو یکم قیچی بزنه که شاید زودتر در بیان .... نمی دونی چقدر دوستشون داشتم و هر وقت اون فر خورده ها رو میدیدم قربون صدقت میرفتم ... ولی دلم لک زده که موهاتو خرگوشی ببندم و گیره بزنم آخه کلی برات گیره سر خریده بودم تو بارداری که به موهای نازت ببندم ولی تا الان که 16 ماهته موهای نازت بلند نشدن ..... این موهای پنبه ای رو لای دستمال کاغذی گذاشتم  باشد روزی که تو بزرگ بشی و اولین موهای کوتاه شدتو ببینی .... ...
29 مهر 1391

شانزده ماهه من خوشبخت ترینم ...!!!

چقدر خوشبختم من که تورو دارم .... که هر روز می بوسمت ، می بویمت، نوازشت می کنم ، می پرستمت ... جدیدا یاد گرفتی هر وقت منو دورو بر خودت نبینی زودی صدام میکنی با اون لحن نمکی و شیرینت میگی مامااان..... منم ذوق مرگ میشم و تو بدترین حالت هم باشم جواب میدم جااااانم ، عزیز مامان، عسل مامان ، نفس مامان... تو هم به تقلید از من با لبخند میگی عژیژ مامان..عشل مامان .... وااای خدای من  این چه حالیه ؟!! هر روز به عشق تو از خواب بیدار میشم ، نفس میکشم ، زندگی میکنم و میخوابم .....  این چه لذتیه که با هیچ یک از لذتهای دنیا قابل قیاس نیست ، واقعا نیست ... خدایا منو حتی یک لحظه قارغ از این حس و لذت نذار که حالا که تجربش کردم زندگی بدون این ...
27 مهر 1391

بریییم دَدَ؟؟؟؟!!

چند روزی میشه که سعی میکنم تورو هر روز ببرم پارک . خیلی جرات میخواد! چون اصولا همه فهمیدن که چقدر بد قلقی ! تو صندلی ماشین که نمی شینی ،تو کالسکه که نمی شینی، این دو وسیله فعلا بی مصرف هستن و در حد نو موندن! وقتی که میریم بیرون دوست داری بغل باشی و وقتی که من باشم فقط بغل من ! اونم من که کمرم بعد از زایمان خیییلی حساس شده ...  خلاصه جرات کردیم و با مادر چند روز اول رو نوبتی بغلت میکردیم و به بهونه های مختلف ترغیبت میکردیم که راه بری  تو چند روز خوب جواب داده و از اون بغلی بودن محض در اومدی مگه اینکه خوابت بیاد یا خیلی خسته باشی که اون دیگه طبیعیه!.میریم پارکای اطراف و تویی که سوار تاب نمی شدی همش میخونی تاب تاب عباسی و میشه گفت خ...
4 مهر 1391

روزهای قشنگ تکرار نشدنی

یکی از روزهای قشنگی که همیشه موندگاره مثل تک تک لحظات این یک سال و 3 ماه روزهاییه که سعی میکنی حرف بزنی کلمات رو گوش میدی و با صدا و لحن قشنگت تکرار میکنی  خیلی از کلمات رو یاد گرفتی و من با هر کلمه ای که میگی هزار بار بیشتر از قبل عاشقت میشم گلم  انتظار روزایی رو میکشم که جمله بسازی و کامل صحبت کنی  یکی از حرفای بامزت شعریه که تو یکی از قسمتهای بی بی انیشتینه و اردک های زیادی تو آب هستند و با آهنگ کواک کواک میکنن این شعر رو چند بار تو روز می خونی و من دلم ضعف میره و میام بوسه بارونت میکنم حتی آهنگشم میخونی قربونت برم من عزیزکم ... چند کلمه ای که یادمه و می تونی بگی : از حیووونا: پیشی .هاپو.اسب.داک(همون اردک).ماه...
28 شهريور 1391

روز دختر مبارک

امروز روز دختره . دختر نازم روزت مبارک !! عشق مامان و بابا ،بهونه زندگیمون .... روزت مبارک !! به امید دیدن روزهای مملو از موفقیتت ، امید زنده بودنمون ....روزت مبارک !! تو بودی که عشقو به معنای کامل به زندگیمون آوردی ... همیشه باش و پاینده باش .... روزت مبارک!! منی که بعد از اومدنت معنی قداست و نعمت  کلمه "دختر " رو فهمیدم ... فهمیدم و زندگی کردنو  چشیدم ... ای فرشته آسمونی به قلب من خوش اومدنی .... روزت مبارک!! در آستانه سن 1 سال و 3 ماه و 3 روزگی ... روزت مبارک... ...
28 شهريور 1391

عروسی عمه سمانه

بلاخره نوبت عروسی سمانه هم شد  91/06/23 روز عروسی سمانه تعیین شد و من و بابایی یک روز زودتر راهی خونه عمه اعظم شدیم . عزیز جون و عمه ها هم اومده بودن واسه کمک  . تو هم که که اونشب گل سر سبد بودی و همش نانای میکردی با سی دی شادی که گلچین کرده بودم و مخصوصا با آهنگ باباکرم خیلی بامزه میرقصیدی و کلی به کارات میخندیدیم . فرداش یعنی روز عروسی من طرفای ظهر تورو خوابوندم و با عمه سمیرا رفتیم آرایشگاه ولی از قرار معلوم مثل اینکه تا من میرم تو پا میشی و بعد از چند وقت غر غر میکردی و نمی تونستن آرومت کنن چون بابایی هم رفته بود آرایشگاه تا اینکه عزیز میبردت پارک نزدیک خونه تا یکم بازی کنی و آروم شی  بعدش به پیشنهاد من رفتیم آتلیه تا ...
27 شهريور 1391

رویایی ترین تصویر

خوابت میاد عزیزکم و خودتو بهم میرسونی و بهونه میگیری .... می ریم رو تخت و تو مشغول شیر خوردن میشی بغلم می کنی و هر چند وقت یکبار صدایی در میاری و منم میگم جاااان ... و مشغول نوازش کردن و لالایی گفتن برات میشم ... اشک تو چشمام جمع میشه ... می بینم که تو پیشمی تو آغوشمی و داری شیره وجود منو میخوری .... نوش جونت عزیزم که تک تک سلولهای وجودمو تقدیم به بودن و بزرگ شدنت میکنم ... لالاییم به آخرش رسیده و تو چشمات سنگین شده ولی همچنان به مکیدن های گاه و بیگاهت ادامه میدی ... تا وقتی خوابت سنگین میشه پیشتم و دارم نگات میکنم ... قشنگترین و رویایی ترین قاب عکس زندگیمو .... چه معصومانه و زیبا خوابیدی نازنینم.... کاش هیچ وقت مجبور نمی شدم اون  آ...
4 شهريور 1391