خاطرات ماه اول
وقتی از بیمارستان اومدیم بابایی یه گوسفند زیر پامون قربونی کرد مستقیم رفتیم خونه مادر جون قرار بود تا 10 روز اونجا بمونیم از همون روز اول خودمو مجاب کردم که وایسم و زیاد نخوابم تا زخمام زودتر خوب بشه سعی میکردم خودم کاراتو بکنم تا زودتر راه بیفتم البته با کمک ها و پرستاری های زندایی شادی و مادر جون که خییلی هوامو داشتم زندایی شادی شب اول بیمارستانو تا صبح بیدار بود و مراقب من و تو بود واسه همین شبی که اومدیم خونه حسابی خسته بود و خوابش میومد مادر حون گفت نصف شب خودت پا نشی و برش داری واسه شیر دهی و عوض کردن جات هر دفعه خواستی منو صدا کن . اون شبم زندایی شادی پیش ما خوابید تا نصف شب اگه کاری بود کمکمون کنه اون اوایل تو معمولا هر...









